Thursday, August 24, 2006

اینجام مثل روال گذشته .اگه بتونم هر روز عکس این قسمتو تغییر میدم
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 3



ادامه:

بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم .
اميد: خوب حرف گوش كن ديگه.
الهام: زود تمومش كن.
تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد.
گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد.
درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم.


===
نويسنده: اميد
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 2



ادامه:
صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه.
مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش.
زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند.
(من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)
مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده.
الهام: نمي دونستم
اون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده.
اميد: قرصاتو خوردي
اره اما فايده نداشته
امپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزني
نه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود.
اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزني
الهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم.
اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشي
الهام: چاره اي نيست
اميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه.
الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم.
با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشه
حدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني.
الهام: تو مي توني بزني
اميد: اره
الهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم.
اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي.
الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش.
اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بيام
منو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد.
ادامه دارد...
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 1
سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. ادامه دارد...

Wednesday, August 16, 2006

pics



اگه هرروز بتونم عکس این قسمتو عوض میکنم
رامین و فائزه
رامین و فائزهسلام من رامین هستم18 سالمه و بچه تهرانم و رشتم کامپیوتره و خیلی هم دوستش دارم . من سکسهای زیادی با اشخاص متفاوت دور و نزدیک داشتم ولی حالا می خوام یکی از بهترین هاش رو که با دختر داییم بود رو براتون تعریف کنماین دختر دایی من که اسمش فائزه هست ولی من بهش فازی میگم.با من همسنه و ریاضی می خونه یه جورایی خیلی مغروره اون اخلاقی داره که زود با آدم صمیمی نمیشه و به قول معروف باید یخش آب بشه و این آب شدن یخ هم حدود دو ساعت طول می کشه.ماجرا از این قرار هست که :یه روز تابستان پارسال 1384حدودای بعد از ظهر بود که رفتم خونه داییم داییم که نبود و سرکار بود و فقط زن داییم و دختر دایی کوچیکم بودن زن داییم یه شربت خیلی خنک برام آورد که هیچی بهم تو اون هوا بیشتر نمی چسبید فازی نبود رفته بود کلاس . داشتم تیوی نگاه می کردم که دیدم زنگ میزنن دختر دایی کوچکم رفت جواب داد دیدم فائزه هست بعد یه سلام خشک که خیلی منو عصبانی کرد رفت تو اتاقش و من دوباره رو مبل ولو شدم بعد حدودا 20 دقیقه اومد بیرون و من یهو چشمم بهش افتاد هنوز از اتاق کامل بیرون نیومده بود وقتی اونو با اون تیریپ دیدم آب از دهنم راه افتاد و نیشم وا شد ولی سریع بدون اینکه کسی بفهمه به حالت عادی برگشتم زن داییم که فازی رو با اون تیریپ دید یه چشم غره بهش رفت که اون اصلا به تخمش هم نبود اون یه شلوارک صورتی کم رنگ چسب چسب پوشیده بود با یه تاپ بالا ناف که بند سوتینش کاملا بیرون بود و خط تون سینه هاش که حاضرم تا آخر دنیا اونا رو بوخورم . اومد و کنار من رو یه مبل یه نفره نشست و کنترل رو برداشت زد یه کانال دیگه بدون اینکه بپرسه کسی این کانال رو نگاه می کنه یا نه!گذشت تا نزدیک شام داییم اومد و با دیدن من خیلی خوشحال شد شام رو که خوردیم یه کم تو جمع کردن وسایلها کمک کردم بعد رفتم باز پای تیوی فازی هم پاشد رفت تو اتاقش من هم که دیدم کف کردم بعد 10 دیقه در زدم و رفتم تو پشت کامم بود معلوم بود که اون هم کف کرده رفتم رو تختش که کنار میز بود نشستم بعد یه کم همون طور که گفتم یخش داشت باز می شد شروع کردیم حرف زدن راجع به همه چی حرف زدیم ساعت نزدیکای 12:30 بود زن داییم یکم برامون خراکی آورد و گفت ما می خوابیم شما کاری ندارید؟ ما هم گفتیم نه مرسی اون رفت و فازی کام رو خاموش کرد و اومد نشست رو تخت کنار من یه کم خراکی خوردیم و بعد دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پام و چشماش رو بست و شروع کرد به حرف زدن , راجع به کلاسش حرف زد . اون با اینکه مغرور بود ولی بعد از اینکه یخش وا می شد خیلی مهربون می شد . من داشتم به حرفاش گوش میدادم که یهو چشمام به خط سینش افتاد یهو کیرم تیک اف کرد و خفن و خیلی تابلو سیخ شد جوری که قشنگ فازی با سرش حسش کرد ولی به رویه خودش نیاورد . من هم که حشری شده بودم سعی کردم تا اون رو هم حشری کنم و این موقعیت رو از دست ندم (البته من قبلا هم موقعیتهایی به دست آورده بودم ولی به نظرم مناسب نبودن ولی اینیکی بهترین و تاپ ترین موقعیت بود) دست به کار شدم. دست انداختم تو موهاش و داشتم با موهاش ور می رفتم که احساس کردم یه آه ضعیف کشید انگار کارا داشت خوب پیش می رفت یه کم حرفای احساسی و حشری زدم مثلا شروع به تعریف از موهاش کردم ه اون هم نامردی نکرد و با هام همکاری کرد . وقتی که دیدم دیگه با هام را میاد دست انداختم از زیر پیرن سوتین هم نداشت (انگار شیطون میدونست چی می خواد بشه) و شروع کردم مالیدن سینه هاش آروم آروم هم سرم رو بردم پایین و شروع کردم به لب گرفتن ازش پیرنش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش , سینه هاش دیگه کاملا سفت شده بودن وقتی سره سینش رو گاز میگرفتم و یا با دندون می کشیدم یه آه ناز می کشید که هنوز تو گوشمه.یواش یواش دستم رو بردم تو سرتش که دیگه کاملا خیس بود . با کمک خودش شلوارک و شرتش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن کوس و چوچولش با تکونایی که به خودش میداد می فهمیدم که داره لذت تمام رو میبره آروم پاهاش رو بردم بالا و شروع کردم به خوردن کوسش و بعد هم به سراغ کونش رفتم داشت حال می کرد که گفت بسه می خوام با تو به اورگاسم برسم من هم کارم رو قطع کردم و حالا نوبت فائزه عزیزم بود لباسام رو در آورد و کیرم رو که سه برابر راست کرده بود را انداخت تو دهنش به حدی عالی ساک میزد که فکر کردم اینکارست (یعنی ازش بعدا هم پرسیدم و گفت نه من از فیلمها یاد گرفتم , واقعا عجب قدرت یادگیری ای داره این دختر دایی ما) بحدی قشنگ می خورد که نمی خواستم از دهنش در بیارم ولی نمی شد چون داشتم ارضا می شدم .کیرم رو از دهنش کشیدم بیرون و بهش گفتم به حالت سگی بخواب اون هم انجام داد و من دوباره رفتم سراغ سوراخ کونش و شروع به خوردن کردم (آخه نمی دونید چقدر خوش مزس که) سوراخ ریزش رو با زبون باز کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم درکون فازی جون و با یه فشار سر کیرم رو وارد کردم یه لحظه انگار خیلی دردش اومده باشه خودش رو سفت کرد و من هم یکم همونجور نگه داشتم تا سوراخ خانم بیشتر وا بشه بعد یه دیقه دوباره شروع کردم و کیرم رو تا ته وارد کردم اون که دیگه دردش تبدیل به لذت شده بود داشت آروم آه و ناله می کرد چون می ترسید کسی صدامون رو بشنوه . خیلی داشتیم حال می کردیم مخصوصا اون چون من هم رو کونش کار میکردم هم با دستم چوچولش رو می مالیدم و هم سینه هاش رو ولی هرچی بود خیلی خوب بود بعد حدودا 25 دیقه دیدم داره یه تکون هایی به خودش میده بهش گفتم چیه داری ارضا میشی گفت آره منم بهش گفتم صبر کن تا منم بیام و من سرعت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم و با هم و همزمان به ارضا رسیدیم و یهو انگار که ضعف کرده باشیم با هم افتادیم بعد نیم ساعت بیدار شدیم و نوبتی رفتیم خودمون رو شستیم چون تابلو نشه و اومدیم لباس پوشیدیم و خوابیدیم من که نفهمیدم کی خوابم برد.صبح که با تکون های زنداییم بیدار شدم دیدم هنوز فائزه خوابه البته صبح هم نبود ساعت 11:30 بود و حالا با کمک زن دایی فازی رو بیدار کردیم و رفتیم یه صبحونه مفصل خوردیم چون هیچ انرژی برامون نمونده بود.من عصر از اونجا اومدم و فازی برای بدرقم تا حیاط اومد و ازم تشکر کرد من هم ازش تشکر کردم و بهش گفتم خیلی خوب بود و مرسی بعد یه لب کوتاه گرفتیم و من اومدم . از اون به بعد من و فازی خیلی بهم نزدیک شدیم و سکسهای زیادی با هم داشتیم امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفا نظرهم یادتون نرهمرسی تا داستان بعد خداحافظ.فرستنده:
رامین
حمام شيشه اي
اسمم نيلوفره و تقريبا دو سالي هست كه با احسان ازدواج كردم شوهر مودب و با كلاسي دارم و از دستش راضيم از زندگيم هم بطور كلي راضيم از اونجائيكه هر جفتمون شاغليم از نظر اقتصادي هم مشكل چنداني نداريم همه چيز روال عادي خودش رو طي ميكرد.تا اينكه يه روز صبح زود وقتي ساعت 5:30 ساعت زنگ زد و من بيدار شدم تا برم مقدمات صبحانه را آماده كنم يهو ديدم كه احسان تو جاش نيست اولش تعجب كردم چقدر زود از خواب پاشده چون آدم خوش خوابيه ولي بعد حس فضوليم گل كرد كه ببينم دليل اين كارش چي بوده آروم از جام پاشدم از اتاق خواب بيرون اومدم ولي با شنيدم صداي دوش حمام متوجه شدم كه رفته حمام خيالم راحت شد رفتم در حمام رو اهسته باز كردم و ديدم كه بله ايشون تو حمامه كه يدفه موضوع عجيبي نظر منو بخودش جلب كرد تا يادم نرفته بگم احسان يه مغازه فروش لوازم بهداشتي ساختمان مثل ظرفشويي دستشويي و حمام داره و بتازگي و با اصرار من يدونه از اين حموماي شيشه اي نسبتا مدرن اورده بود خونه البته اگه شما از اين حموما ديده باشيد ميدونيد كه شيش ماته و طرفي كه تو حمومه نميتونه حتي سايه شما رو از فاصله 2 متري ببينه ولي شما ميتونيد حركات فرد داخل حمام رو بصوت محو تشخيص دهيد بگذريم داشتم ميگفتم كه يهو حركات احسان داخل حمام به نظرم عجيب رسيد خوب كه دقت كردم ديدم داره با خودش ور ميره ديدم دستش رو ميكشه هي رو كيرش و ...يكه خوردم تا حالا همچين صحنه اي نديده بودم برام فوق العاده عجيب بود سريع در اصلي حمام رو بستم و رفتم تا چايي درست كنم نميدونسم معني اين كار احسان چيه پيش خودم گفتم بزار از حمام بياد بيرون ازش ميپرسم داشته چكار ميكرده باز پهلوي خودم گفتم بياد بيرون آدمش ميكنم و... اما وقتي خوب فكر كردم ديدم اگه بخوام دعواش كنم كه اون ميتونه علاوه بر انكار كردن تازه مدعي بشه كه من داشتم فضولي ميكردم از طرفي اون كه كار بدي نكرده بود يعني منظورم اينه كه مثلا دختري رو نياورده بود خونه يا ... گفتم اگه ازش بخوام سوالم كنم ممكنه خجالت بكشه و ... تو همين فكرا بودم كه آقا تشريف مباركشون رو اوردن بيرون . سلام كردم . جواب داد تو صورتش نگاه كردم همه چيز عادي بود نه ترسي نه ... انگار كار هميشگيش بود تازه خيلي هم سر حال بود صبحانه رو كه خورديم هر دومون حاضر شديم كه بريم سر كار.تو سرويس اداره همش فكرم مشغول بود . معني اين كارش رو نميفهميدم آيا از من بخاطر اينكه يكم چاق بودم دلزده شده بود ولي رفتارش اينو نشون نميداد . باز ميگفتم نكنه با زن ديگه اي رابطه پيدا كرده ولي از اونجائيكه سر كارش با زندها بسيار كم بود امكان اينم كم بود تو اداره هم همش توي اين فكرها بودم ولي هرچي فكر ميكردم به نتيجه نميرسيدم هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري ؟نميدونستم چي بايد بهش بگم با بي ميلي بهش گفتم هيچي بابا و باز به فكر فرو رفتم تو مجله خونده بودم بيش از 95 درصد طلاقهاي ايران بصورت مستقيم و غير مستقيم بخاطر مسائي جنسي صورت ميگيره مثلا همين مهناز هم اتاقيم يك سالي بود كه از شوهرش جدا شده بود خودش ميگفت بخاطر مصرف ترياكه ولي بارها خودم شكايتش رو بابت عدم تمكين جنسي از طرف شوهرش شنيده بودم از طرفي اين بدبخت هنوز مهلت دادگاهش نرسيده بود و پا در هوا بود منم ميترسيدم نكنه احسان من رو قال بزاره . پيش خودم گفتم هر چي كه هست اينه كه اين اتفاق افتاده اولا من بايد مطمئن بشم كه اين كارش ادامه داره دوماً من كه با خودم رو دربايستي ندارم سر خودم رو هم نميخوام كلاه بزارم اتفاقيه كه افتاده بايد ببينم مشكل از كجاست ريشه يابيش كنم و در نتيجه مشكل رو حل كنم . يهو هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري ؟ نميدونستم چي بايد بهش بگم ؟! گفتم هيچي يه مسئله بود حل شد . و بعد بهش لبخند زدم و بخودم گفتم ديگه نبايد تا روشن شدم موضوع نه بهش فكر كنم نه خودم رو اذيت كنم . بعد از ظهر كه اومدم خونه سريع مشغول درست كردن ماكاروني شام مورد علاقش شدم . رفتم يه دوش گرفتم موهاي زائد بدنم رو هم زدم يه لباس تنگ هم پوشيدم تا شد ساعت 9 و احسان پيداش شد . با خوشروئي رفتم به استقبالش – سلام عزيزم – سلام ... رفتار خيلي خوبي باهاش داشتم اونم رفتار خوبي با من داشت نميدونستم اين فيلمشه يا واقعا دوستم داره شام رو كه با هم خورديم تا چائي درست ميشد نشستيم با هم ماهواره تماشا كرديم . مخصوصا زدم كانال اسپايس و خودم نشستم وسط باهاش جولوي كاناپه اي كه نشته بود رو زمين اونم دستش رو كرد تو موهام و شروع كرد به بازي كردن با موهام شايد 10 دقيقه از ديدن فيلم نگزشته بود يه يهو كير راست شدش گردنم رو فشار داد برگشتم رو بهش كردم و جفتي خنديديم بعد من هم بلند شدم دستش رو گرفتم بردم اتاق خواب و انداختمش رو تخت و خودم نشستم رو پاهاش اول دكمه هاي پيرهنش رو دونه دونه باز كردم بعد تاپ خودم رو دراوردم و يواش يواش شلوارش رو با حركاتي كه تو فيلماي سوپر ديده بوم درآروردم احساس كردم تعجب كرده بهم گفت بابا استاد! اين كار ها رو تازه از كجا ياد گرفتي!گفتم خودم بلد بودم و شروع كردم به خوردن كيرش فقط بعد از 4 يا 5 بار خوردن شهوت رو تو چشاش خوندم داشت منفجر ميشد يهو ديدم سرم رو از رو كيرش بلند كرد و بعدش بلند شد و منو برگردوند به پشت و خودش از پشت افتار رو من و از پشت كرد تو كسم چنان با ولعي كيرش رو تا ته ميكرد تو كسم كه داشتم جـــــــر ميخوردم اين همون احسان اروم و مودب بود كه مثل اين بكن هاي حرفه اي فيلما داشت يه جنده رو ميگاهيد ؟؟؟ شنيده بودم مردان متولد آبان از بقيه حس جنسيشون قويتره ولي نميدونستم اينقدر. داشتم به همين چيزا فكر ميكردم كه يهو كيرش رو درآورد و آبش با سرعت 100 تا پاشيد رو كمرم گرميش رو احساس ميكردم و بعد از اينكه دو سه تا دستمال كاغذي بهم داد خودش كنارم دراز كشيد از اينكه تونسته بودم راضيش كنم خيلي خوشحال بودم . بعد از اينكه بلند شديم و خودمون رو شستيم و رفتيم چائي خورديم و ... ساعت تقريبا 11:30 شده بود مثل هميشه من كه زود تر بايد از خواب پا ميشدم زود تر رفتم خوابيدم و اون مشغول ديدن ماهواره بود تو رخت خواب داشتم به اتفاق هايي كه امروز پيش اومده بود و منو سر كار!!! گذاشته بود فكر ميكردم . داشتم فكر ميكردم حتما اشتباه كردم شايد اين موضوع برا هر مردي پيش مياد يا ... كه ديدم صداي دوش حمام مياد باز به خودم دلداري دادم كه حتما رفته دوش بعد از كردن بگيره ولي بازم همون حس فضوليم نگذاشت بخوابم اينبار با دقت بيشتري بلند شدم در اصلي حمام رو باز كردم به حمام شيشه اي دقت كردم ولي خوشبختانه ديدم كه داره سرش رو ميشوره اين اولين باري بود كه از اينكه اشتباه كرده بودم خوشحال بودم ! داشتم هيكل زيباي شوهرم رو ور انداز ميكردم كه ديدم اي بابا احسان از كفاي سرش داره رو كيرش ميكشه ...واي خداي من داشت دوباره جلق ميزد اين ديگه عجب اسبيه همين يكي دو ساعت پيش بود كه داشت كس منو جر مي داد . عصباني شدم در حمام رو بستم و اومدم گرفتم خوابيدم . داشتم منفجر ميشدم از عصبانيت با همين فكرا خوابيدم .صبح هم وقتي ساعت زنگ زدت با مشت كوبيدم روش و گرفتم خوابيدم ايندفه ديدم احسان داره تكونم ميده ميگه پاشو پاشو خواب مونديم ديدم بله ساعت نزديك 6:30 و اگه نجنبم از سرويس جا ميمونم سريع حاضر شدم و رفتم و اتفاقا هم به سرويس رسيدم وقتي خواب از كلم پريد ياد اتفاقات ديشب افتادم دوباره حرصم دراومد واقعا نميدونستم با اين آدم چكار بايد بكنم . تو اداره هم كه رسيدم پيش خودم 1000 تا فحش و بد و بيراه بهش گفتم و... ولي باز كه بيشتر فكر كردم ديدم خدا منو خيلي دوست داشته كه الان منو متوجه اين مسائله كرده مني كه هميشه غرق در احساسات بچه گانه خودم فكر ميكردم چون من ارضاء شدم اونم حتما ارضاء شده يا چون آبش اومده پس حتما ارضاء شده اگه اينجوريه پس ديگه جلق زدنش چيه ؟!بازم خوشحال شدم كه تو اين مرحله متوجه شدم اگه بخاطر تنوع طلبي يا ارضاء بيشتر ميرفت سراغ يه زن ديگه اتفاقي كه 1000 بار داره تو روز ميوفته تكليف زندگيمون چي ميشه ؟!تو اين فكرا بودم كه مهناز هم اتاقيم گفت ديگه داري اعصابم رو خورد ميكني ميگي چه مرگته يا نه ؟ يهو جرقه اي تو مغزم روشن شد گفتم هيچي بابا از اين يكنواختي خسته شدم هر روز كار و كار و ... يه سري كس شعر بهم بافتم و تحويلش دادم اونم رو بمن كرد و گفت مرگت اين بود خوب بابا اين كه مشكل هممونه ناراحت نباش فكر ميكني اگه چكار كني از اين حالت در ميآي؟ گفتم هيچي بابا من هيچ هم صحبتي ندارم احسان كه ساعت 9 مياد خسته و كوفته و... اينجا هم كه اينقدر كار هست كه ادم با تو هم نميتونه راحت صحبت كنه . مهناز گفت خوب پس شب بيا خونه من ميدوني كه من تنها هستم بيا خوش ميگذره . منتظر شنيدن همين حرفش بودم گفتم آخه نميشه پس احسانو چكارش كنم اولا شام ميخواد دوما نميزاره من شب خونه كسي بخوابم اصلا بيا يه كاري كنيم تو امشب بيا خونه ما...گفت آخه مزاحمت ميشه گفتم چه مزاحمتي به شوخي بهش گفتم مگه فكر كردي ميخوام برات شام درست كنم و جفتي خنديدم و قرار شد بعد از اداره با سرويس ما بريم خونمون .وقتي رسيديم خونمون گفتم خوب چكار كنيم نظرت چيه كيك درست كنيم از الان ( ساعت6) تا 9 شب كه احسان مياد وقت داريم . من حواسم بود موقع كيك درست كردن حسابي تا تونستم كثيف كاري كردم يعني علاوه بر اينكه ترتيب آشپز خونه داده شد تا تونستم از خمير كيك گرفته تا خامه ماليدم به دست و صورتش تقريبا ساعت 8:30 بود كه كار درست كردن كيك تموم شد و گذاشتيمش تو فر بعد هم نگاهي بش كردم و زدم زير خنده بيچاره مونده بود چرا ميخندم گفت چته ؟گفتم اگه قيافت رو ميديدي ميفهميدي چمه! شدي عينه شيريني اونم رو بمن كرد گفت من خودم قند نباتم شكلاتم آبنباتم... و جفتي خنديديم.بهش گفتم بيا تا احسان نيومده بريم حموم اتفاقا يه حموم باحال خريديم حتما خوشت مياد گفت آخه وقت نميشه هم تو بري هم من برم گفتم اشكال نداره اين حموم با اينكه كوچيكه ولي جاي دونفر ميشه زود ميريم بر ميگرديم اونم قبول كرد و با هم ديگه رفتيم حموم انصافا كه بدن سفيد و قشنگي داشت تو حموم از كوچيكي همش بهم ميخورديم يا كون من ميرفت تو كس اون يا سينه اون ميرفت تو دهن من و ...!!! و جفتي ميخنديدم وقتي صداي كليد انداختن احسان رو شنيدم پيش خودم گفتم الان وقتشه ضرف دو دقيقه سرم رو شستم و به مهناز گفتم من ديگه برم خودم رو خشك كنم و برا تو حوله بيارم بدون اينكه بزارم چيزي بگه بلند داد زدم احسان جون شمايي؟گفت اره و ادامه داد اين كفشاي كيه گفتم مهمونه و بلند تر گفتم احسان جون او حوله منو ميدي ديدم مهناز ميگه الاغ اون الان كه بياد كه منو از پشت شيشه ميبينه رو بهش كردم و با خنده گفتم و منم همينو ميخوام . احسان در اصلي حمام رو باز كرد با اينكه نميديدمش ولي ميدونستم كه او الا داره ميبينه كه دونفر تو حموم هستن نزديك شد و در زد منم در رو تا آخر باز كردم ديدم حوله بدست چشماش شده چهار تا سرش رو انداخت پائين و كمي رفت عقب سري گفتم مهناز دوستمه مشناسيش كه مثل اينكه زبونش بند اومده بود گفت بلههههههههه .از اون طرف مهناز هم خودش رو پشت من قايم ميكرد گفتم چيه تا حالا هميدگه رو نديديد و پريدم بيرون حوله رو كه گرفتم احسان رو با همون لباسا هل دادم تو حموم و درو بستم .الاغ اولين چيزي كه گفت اين بود موبايل . موبايلم خيس شد پولا لباسا درو باز كردم موبايل رو ازش گرفتم و گفتم زود لباساتو درار مهناز هم مثل بچه يتيما كنج حمو م خودشو چسبونده بود احسان پيرهن و شلوارشو درآورد ولي شرتشو نه خودم دست كردم شورتشو كشيدم پايين كه ديدم دستوشو گرفت به تخمش كه مثلا ضايع نشه 100 درصد از فيلمش بود كي از كس به اون توپي بدش ميومد كه اين بدش بياد . خلاصه سرتون رو چه بدرد بيارم درو بستم و او مدم عقب بعد الكي در اصلي حموم رو بستم كه مثلا من رفتم خيالتون راحت باشه و خودم در حاليكه حوله رو بدور خودم پيچونده بودم منتظر تماشا شدم .اولش ديدم كه احسان داره به مهناز نزديك ميشه آروم دستش رو انداخت دور كمر مهناز و اون رو بجلو كشيد و لبهاشو گذاشت رو لبهاي مهناز اين صحنه رو كه ديدم پيش خودم گفتم اين چه غلتي بود كردي دختره احمق كيو ديدي اين كار احمقانه رو بكنه با دست خودت خودتو بدبخت كردي ولي از اونجائيكه ديگه ازم كاري بر نميومد نشستم و نگاه كردم .بعدش ديدم احسان پاي سمت چپ مهناز رو بلند كرد با دستش و داره كيرش رو آروم اروم به كس مهناز ميماله من كه از ديدن اين صحنه حشري شده بودم ميدونستم چه حالي ميكنه اين مهناز پيش خودم گفتم كوفتت بشه .بعد ديدم از اونجائيكه مهناز خيلي لاغر تر و سبكتر از من بود اون پاي راستش رو هم بلند كرد و مهناز رو در حاليكه كيرش رو تو كسش كرده بود بغل كرد بطوريكه پاهاي مهناز بدور كمر احسان حلقه شده بود ولي از اونجائيكه حموم ما كوچيك بود و نميتونستن حركت زيادي بكنن بعد از يكي دوبار تلمه زدن ديدم كه مهناز رو برگردوند و از پشت داره ميكنه تو كسش حالا نكن كي بكن اينو كه ديدم متوجه شدم احسان كلي داره حال ميكنه چون اين حركت مورد علاقه احسان بود با اينكه صداي دوش حموم ميومد ولي صداي آه و اوه اونا شنيده ميشد . دوباره ديدم احسان اونو بغل گرفت و وايساده به لب گرفتن كونكشن نگو چون نميخواسته زود آبش بياد اينكارو ميكرده بعد از اينكه تقريبا يه 1 دقيقه اي وايسادن به لب گرفتن . احسان سينه هاي سفيد و گرد مهناز رو گرفت و وايساد به خوردن بعد هم سر مهناز رو فشار داد پائين تا كيرش رو بخوره معلوم بود مهناز از اين كار خوشش نميومد چون تا دو سه بار كيرش رو مك زد ديگه بلند شد در اين حالت بود كه باز احسان مهناز رو برگردوند و از پشت كرد تو كسش چهار پنج تا تلمبه كه زد يهو كيرش رو در آورد و يه طرف ديگه گرفت تا آبش تو كس مهناز نريزه در اين موقع من هم يواش در اصلي حموم رو باز كردم و بيرون اومدم كه آقا چشمتون روز بد نبينه ديدم بوي سوختگي كيك خونه رو گرفته سريع همونطور كه حوله تنم بود وايسادم به راست و ريس كردن كيك و فر كه تقريبا بعد از 10 دقيقه صداي مهناز اومد كه حوله ميخواست و بعدشم احسان .بعد از اينكه 3 تامون جمع شديم با هم نشستيم و اون كيك سوخته رو بجاي شام خورديم و كلي برامون خاطره شد از اون به بعد ديگه احسانو نديدم كه جلق بزنه چون هر وقت احساس ميكنم كه از يكنواختي رنج ميبره با مهناز ميايم خونه ولي ديگه نه تو حموم شيشه اي بلكه تو اتاق خواب آجري! اونم سه تائي البته بگم براي اينكه نه احسان پررو بشه نه مهناز تقريبا بيشتر از ماهي يكي دو بار اونم معمولا وقتي پريود ميشم از مهناز دعوت نميكنم بياد خونمون . باور كنيد از اون موقع تا حالا كه 6 ماهي ميگذره احسان منو ميپرسته و بيشتر قدر هميگه رو ميدونيم تازه خيالم هم از جانب زنهاي ديگه راحته .فرستنده:
نیلوفر

عکس

من که از رو نمیرم

بازم سلام

سلام دوستان من خوبین؟منو یادتونه؟خاطرات سکسی... باز اومدم اینبار از یه وبلاگ خارجکی اومدم فقط فیلتر شکن دم دستتون باشه اگه اینا فیلترم کردم هواستون باشه....